خرید بک لینک
بر بساطی که بساطی نیست.

دیشب از دانشگاه شیکاگو اونی که سالی ده تا فقط قبول می کنه قبولی گرفتم. آدم میشه یه بطری خالی وقتی میبینه فقط دوست داره جمع کنه بره بدون حس تعلق و وابستگی. بعد اینستامو وا کردم. دیدم یه سگ آبی بچشو بغل کرده. زدم زیر گریه. مثل وقتی که پشت ماشین سوگول نشسته بودم و علی عظیمی می خوند: با لشگر غم می جنگم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۵ساعت 14:30 توسط سارا |

برچسب: نویسنده: سام صادقی تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 16:26

در این سال جدید خیلی گرسنمه و خیلی چاق شدم. می خوام برم آب بخورم تا سیر شم. بابا خیلی مهربون شده. هی تعریفمو می کنه هی بابا جون بابا جون می کنه. من خودم یه حس باحالی دارم. حس قدرت که به هر چی میرسم سر و سامونش میدم حالا دیگه مهم نیست جز جیگرم در میاد ولی سرو سامونش میدم. دیدم نیل آرمسترانگ نوشته در

برچسب: نویسنده: سام صادقی تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 16:26

من عاشق زندگی کردنم. می خوام براتون بگم من خیلی حال می کنم ساعت ها تو گل فروشی بگردم و گل پیدا کنم و کنار هم قرارشون بدم و به آقاهه بگم اونی که من می گم قشنگه و لطفا این کاغذای زشتتو به من پیشنهاد نده و همه چیز سادش قشنگه. شده بگم برو کنار و خودم شروع کنم گل پیچیدن .یا یه جایی پیدا کنم آفتاب خورش عا

برچسب: نویسنده: سام صادقی تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 16:26

نمایشگاه شد :

افتتاحیه:

۲۵ ام فروردین در گالری دلگشا

D:

برچسب: نویسنده: سام صادقی تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 16:26

که این شبا و روزایی که به من می گذره چه شکلیه؟ آدما میدوون که وابسته نباشن و نمیدونن بزرگ شدن بدون دلبستگی چقدر بادوم تلخه. من هر روزم داره با یه داستان شروع میشه و اگر تمومش نکنم خوابم نمیبره.

تنهایی

تنهایی

تنهایی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۶ساعت 0:21 توسط سارا |

برچسب: نویسنده: سام صادقی تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 16:26

در سيزده سالگي اينجا رو با شعر هاي سيزده سالگي باز كردم . الان بيست و سه سالمه . ديگه شعر نمي گم ولي تو نت موبايلم هميشه دارم مينويسم و گاهي اينجا ميذارمش . سال نود و چهار ليسانس نقاشي گرفتم و در يكسال بعد در سه نمايشگاه گروهي و انفرادي شركت كردم . از همون ده سال پيش وقتي شبا با لپ نوچ از گريه مي خو

برچسب: نویسنده: سام صادقی تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 16:26

نمی گم خوابم چی بود. من رفتنی نیستم. اما فکر می کنم میرم.

من را بیاوران ( براهنی )

خودم را میبرانم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 2:15 توسط سارا |

برچسب: نویسنده: سام صادقی تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 16:26

کار دنیا که بر عکسه. نیست؟ شما به یکی برو بگو پفیوز، طرف انقدر ازت میترسه که یاهات طرح رفاقت صمیمی میریزه. اگر ادامه بدم می شه چس ناله. تو این چند وقت بیخبری نمیدونم به چه درد روحی روانی فکری مغزی بدنی جسمی دچار شده بودم که هیچی ازم نبود. نه صدایی نه خنده ای نه طرحی. میشه گفت خمیازه و خمیاز و خمیا

برچسب: نویسنده: سام صادقی تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 16:26

صفحه بندی